ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

شادی خونه ما

آرامشم باش

دختر قشنگم نمی دونی شبا وقتی از خواب بیدار میشم تا بهت شیر بدم، وقتی چشمم بهت میفته چقدر از شور و شعف لبریز میشم. تو مایه آرامش دل منی. با تو دلم آرومه آرومه. نه غمی هست نه دلتنگی. فقط تو هستی و تو... کاری از دستم بر نمیاد مگر اینکه همیشه و همه جا، خدای بزرگ رو به خاطر این نعمت بی حد و حصرش شکر کنم. می دونی دختر گلم خیلی دوستت دارم انقدر که دلم میخواد هرچی تو دنیا هست و نیست رو به پای اون پاهای کوچولو و ظریفت بریزم. راستی عسل بانوی من بهت نگفته بودم که انگاری چشمات داره هر روز روشن تر از قبل میشه. قربون اون چشمای قشتگت برم که با یه نگاه به اونا تمام خستگی ها و بی خوابی هام یادم میره.       ...
17 مهر 1391

جشن حضور ارغوان جان در دنیای ما

یکشنبه، بدون اینکه به مامان جون بگیم رفتیم قم. انقدر ذوق کرده بود که نگو. از ذوقش اصلا مامانی رو بوس نکرد. فقط شما رو بغل کرده بود و قوربون صدقت می رفت. باباجون هم دست کمی از مامان جون نداشت. انقدر تو این یه هفته بغلت کردند، که بغلی شدی بدجور.  دختر قشنگم امروز تولد امام رضا بود و ما به مناسبت تولد شما، دیروز خونه مامان جون جشن گرفتیم. خیلی خوب بود و کلی بهمون خوش گذشت. همه می گفتند چقدر دخترتون هزار ماشالله شبیه عروسکاست. مامان جون هم همش برات اسپند دود می کرد که یه وقت خدایی نکرده دخترش رو چشم نکنند. ایشالله تولد یک سالگیت دختر قند عسلم.              ...
7 مهر 1391

روزت مبارک دختر قشنگم

ارغوان قشنگم، دخترم، امروز روز توست. روزت مبارک یکی یه دونه مامان الان که دارم برات می نویسم، ١٦ روزه هستی و روز به روز داری بزرگتر میشی و من با تمام وجودم از مادر بودنم لذت می برم. تو مرا سرشار از حس قشنگ و غریب مادر بودن کردی. برای همین ازت ممنونم. خدا را به خاطر این نعمت بی کرانی که به من و پدرت ارزانی کرده بی نهایت سپاسگذار و شاکرم. تا حالا بهت نگفته بودم که تو یکی از سه آرزوی من، وقتی چشمانم به خانه خدا برای اولین بار افتاد، هستی. همیشه دلم می خواست که دختر داشته باشم و خدا تو را به من داد. هرچقدر خدا رو شکر کنم، باز هم کم است. ممنون خدا جونم منتت رو بر سرم به کمال رسوندی. امیدوارم که لایقش باشم.    ...
28 شهريور 1391

دستبند خانم گلم

وای ارغوان خانم امروز با بابایی و مامان جون رفتیم یه دستبند خیلی قشنگ برات خریدیم. بابایی که اصلا موافق طلا انداختن برای شما نبود انقدر خوشش اومده بود که نگو. من و مامان جون هم انقدر که گشته بودم به این قشنگی ندیده بودم و نپسندیده بودیم. خلاصه بعد از دو ساعت راه رفتن تو بازار و مراقبت از شکم مثل هندونه ام با دو تا بادی گارد(بابا محسن و مامان جون) بالاخره دستبندت رو هم خریدیم. حالا باید یه روزم با عمه جونت برم که برات گردنبند بخریم. این کادوی مامان جون و باباجون برای تولد شماست. می بینی همه کارهامو کردم، فقط منتظرم که شما بیای. ...
9 شهريور 1391

از انتظار خسته شدم

عزیز دردونه مامان می دونم هنوز ١٣ روزمونده تا ٤٠ هفته کامل بشه اما دلم دیگه تموم شد. نه تنها دل من بلکه دل بابایی هم دیگه تموم شده. خوب الان دیگه کامل شدی اما اگر کامل بمونی خوب البته که بهتره، اما به فکر دل ما هم باش. اتاقت که دیگه کامل کامل شده. حتی مامانی، ساکش رو هم بسته. لباسهات هم شستم. کارای خونه رو هم کردیم. فقط مونده شیشه شیرت رو بشورم. مامانجون و دایی سعید هم امروز صبح اومدند خونمون و قراره چند روز بمونند. اگه شما اومدی که حالا حالاها می مونند وگرنه میرند و وقتی شما اومدی، دوباره میان. حالا دست خودته گله قشنگم. ...
9 شهريور 1391

گاری بازی

وای ارغوان یه گاری خشگل بابایی داد برات ساختند که نگو. انقدر قشنگه. قراره شما اسباب بازی هات رو بریزی توش و بکشی اینور اونور و باهاش بازی کنی. تازه من و بابایی هم رنگش کردیم تا شبیه سرویس خوابت بشه. امیدوارم خوشت بیاد نفس خانم ...
3 شهريور 1391